سرآغازِ راهی بودم که مقصدی نامعلوم داشت
خیابانی پوشیده از ترس و دوشیده از عشق
سرانجامِ حالی بودم که آینده ای نامشروع داشت و من چه بی پروا
در پیِ پروانه شدن و چه دیوانه و بی بال در پیِ پرواز
سرآغازِ راهی بودم که مقصدی نامعلوم داشت
خیابانی پوشیده از ترس و دوشیده از عشق
سرانجامِ حالی بودم که آینده ای نامشروع داشت و من چه بی پروا
در پیِ پروانه شدن و چه دیوانه و بی بال در پیِ پرواز
به تو فکر می کنم.به تو که سراغاز قصه های نوشته و نا نوشته ای.پاییز در راه است و من درباران برای عشقمان دعا خواهم خواند تا شاید،خداوند لجوج عشاق،دست از این همه فاصله بردارد...
سلام
ایدی اینستاگرامم:
maahi_1373
چون پیج ب حالت پرایوت درمیاد بهتره فالوکنید
عشق های نوستالژیک
نوستالژی های عاشقانه
اولاش بود.تازه ازت جداشده بودم و یه شب یه لیوان آب دستم بود و یهونگاهش کردم و یادهمین صحنه توی خونمون افتادم و زدم زیرگریه.یه طوری گریه میکردم که دوستم که اونجا بود مات ومبهوت نگاهم می کرد اما حدس میزد سر این گریه به تو میرسه.ازاون روز چندسال گذشته.از اون روزا و شبایی که با دیدن کوچک ترین چیزا یادت میفتادم و دلم می خواست بمیرم.میگم که اولاش بود،نمی دونستم زندگی قراره دیگه چه بلاهایی سرم بیاره .هنوز اونقدر عاقل نشده بودم که باید.ولی درستش کردم.ریتم همه چی رو گرفتم توی دستمو گفتم اینطوری نمیشه ادامه داد.میدونی بعضی وقتا واقعا نمیشه بایه غده زندگی کنی حتی اگه بهت بگن ممکنه عمل کنی وبمیری.باز برای اون یه درصد شانس ِازاد شدنت از شراون غده،ممکنه به هرعملی باهرریسکی تن بدی.اولاش گذشت،وسطاش هم گذشت،آخرش هنوز نرسیده به گمونم.شکل دوست داشتن آدما توی گذر زمان می تونه عوض شه.کسی که تادیروز یه غریبه بوده میتونه با برملاکردن یه راز کوچیکش با تو دوست شه.ممکنه عشقت رو ازدست بدی و حتی ایمانت ازت کرفته شه ولی سعی کنی ادما روببخشی وبگذری ازشون.بعصی وقتا حرف زدن وفکرکردن راجع به این چندسال،خیلی خیلی برام سخته و بادلتنگیام انقدرجنگیدم که هیچی به جزخودم نمونده برام.شایدبایدهمه ی اون اتفاقا میفتاد که الان اینجا ساعت ده صبح نشسته باشم پای لپ تاپ و وسط کوهی از کارام این یادداشترو بنویسم.شاید تو یه روزی ازاینجاگذشتی و خوندی.شایدم یه نامه ای باشه که هیچوقت به دستت نرسه...
دوست دارم تنها باشم.از ارتباطات فقط سلام و خداحافظشو دوست دارم خصوصا که الان تو دوره ای هستیم که همه عاشق اینن قضاوت کنن دیگرانو تا خودشون بی نقص به نظربیان.
دیشب یه مقاله خوندم که عنوانش این بود:سوگ چیزی شبیه دویدن است.بعد برای ایلار فرستادم و پیش خودم گفتم چقدر جمله درست ودقیقیه.بعدبه تمام روزا و شبایی که تورو ازدست داده بودم فکر کردم.چقدر طولانی وسیاه بودن.انگارتاهمیشه شب بود.چطوری اون حجم از خشم و غم منو تامرز مردن میبرد ولی نمی تونست کاری از پیش ببره؟زندگی عجیبه.درسته نیستی ولی منم وقتی می دوعم دوباره هاله ای از سوگ از دست دادنت وجودمو پرمیکنه و نمیتونم بهت بگم چقدر این پیرم کرده...
پ.ن:یه کانال خصوصی توی تلگرام دارم.اگه کسی میخواد اددش کنم ایدی یا شماره تماسشوبذاره.